تبليغاتX
.....سرگیجه

فانوسک

دچار دور تسلسل باطل شده ایم

!! نوشت سایه | 11:46 AM | دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 •

..................

!! نوشت سایه | 4:34 PM | شنبه شانزدهم مهر 1390 •

...

شاید اینجا جهنم دنیای دیگری باشد.....

!! نوشت سایه | 5:5 PM | چهارشنبه چهارم خرداد 1390 •

ندارد

پستای قبلی رو نگاه میکنم باید بخندم؟ خنده ام نمیاد.....

!! نوشت سایه | 1:22 PM | چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 •

عروسی...

چه جماعت خوشحالی هستند این جماعت انسان که برای این کار احمقانه خود خوشحالی کرده، شیرینی می دهند، جشن میگیرند و غیره.......

........................................

!! نوشت سایه | 2:12 PM | شنبه شانزدهم مرداد 1389 •

تهوع...

شمایی که فقط یک قدم و نیم با گور فاصله داری و  عزارئیل داره بالا سرت بال بال می­زنه، از کنارم رد می­شی و سعی می­کنی دسته کثیفتو  به هر جا که شده بمالی، از این کارت چه احساسی داری؟

راننده محترمی که از آینه جلو ، داری چشم عقب رو در میاری و موقع گرفتن پول به جای پول دست اینجانبو می­گیری شما چه احساسی داری؟

تویی که گوسفنداتو، تو ولایتتون فروختی اومدی شهر ماشین شاسی بلند گرفتی و حالا جلوی پای من ترمز می­زنی و وقتی سوار نمیشم هر چی لایق خودت میگی و میری، چه احساسی داری؟

 تویی که موهاتو رو سرت مثل شتر دوکوهانه کردی و بقیه یالتم از پایین شالت انداختی بیرون  و هی چپ چپ هم نگاه می­کنی و معتقدی که گشت الکی بهت گیر میده چه احساسی داری؟

تویی که نازمزدتو ول کردی یا اون تو رو ول کرده اومدی دل دوست یکی دیگه رو  میبری و مدام چشم و ابرو  براش میای، مدام اس ام اس میدی، چسبیدی بهش، با گیتار برقی رو اعصاب اینجانب نت ناکوک میزنی واقعا میخوام بدونم چه احساسی داری نه نه واقعا چه احساسی داری؟

 تویی که عمر حضرت نوح داری ولی مثله بچه سه ساله رفتار می­کنی و کلا حال می­کنی با چرخوندن دیگران تو چه احساسی داری؟

تویی که بعد این همه مدت برگشتی و خیلی عادی رفتار می­کنی و انگار که نه انگار که اتفاقی افتاده، احساسی هم داری شما؟

شمایی که با اسم مجهول میای اینجا کامنت میذاری و هر چی دوست داری می­گی شما هر احساسی داشته باشی خوب نمیشی میشی؟

 جمهوری نا اسلامی که به خاطر به خطر افتادن اسلام باعث میشی ما زیر این شلوار ، مانتو، شال لعنتی هی دم بکشیم ای تو روح احساس نداشتت.....

........................................

!! نوشت سایه | 3:29 PM | چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389 •

این روزها...

چرا اینقد کـــــــــــــــــــــــــش دارن روزا....... انگار گذاشتنش رو دور کـــــــــنـــــــد............احمقانه است پنداری.

..........................................

!! نوشت سایه | 3:8 PM | جمعه چهارم تیر 1389 •

23 سالگی...

23 ساله پیش همچین موقعه های من اومدم و تلاش شما هم برای نیومدن من اصلا جواب نداد:)))))))))

امروز یه روزه خوب، خوب خوب بود..... احساس خوبی داشتم .... خیلی خوب... دوست ندارم امروز تموم شه...

ن. ش. ح: حتی بانک پاسارگارد هم بهم تبریک گفت ولی تو نه....

 ...................................

!! نوشت سایه | 5:55 PM | دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 •

لعنتی....

چه گنده بزرگی زدی .... خیلی بزرگ ....یعنی تا اطلاع ثانوی لال شی بهتره.............


...........................................

!! نوشت سایه | 2:43 PM | جمعه بیست و یکم خرداد 1389 •

این ثبات کجاست؟

همه درها بسته­است... به هر دری می­رسی بسته است... این درا کلید ندارن؟ کلید می­خوره اصلا این در؟ کلید اشتباهی برداشتی باز!!! بازم اشتباه... بازم اشتباه... اشتباه... اشتباه... اصلا این دره؟ یا شبیه در؟ مثل اینکه باید همین پشت بمونی..... نه خیلی خسته است.... خیلی خیلی خسته است.... احساس خفگی میکنه... دیگه جون نداره که هی به در بزنه بلکه باز شه... یه دردی تو قفسه سینه­اش حس میکنه که خیلی درناکه... از دیشب(۹خ) که گفت افتاده... با هیچی خوب نمیشه ... هیچی... تجربه­ هایی رو پشت سر می­گذاره که سختن.... هیچ بهونه­ای برای ادامه دادن نیست .... هیچ شایدم باشه اما دیگه توانی برای دیدن، شنیدن، رفتن و غیره نداره... همه تلاششو برای تغییر شرایط می­کنه اما انگار نتیجه نداره.... نداره نداره نداره.... فقط این وسط غرورشه که ترک خورده، ترک خورده و ترک خورده....

گنگه گنگه.... انگار رو هواست... سنگین، مات و مبهوت... مثل یه تیکه گوشت شده ... گوشت یخ زده... فقط نگاه می­کنه... شبه سختی بوده خیلی سخت... یه نه ...... نه ای که یه جوری بود....هیچ وقت ... هیچکس و  هیچ وقت ... با این فکر خودشو آروم میکنه که چیزی رو از دست نداده هیچ... آدم خاص.....شاید تا چند ساله دیگه به این شرایط بخنده اما فعلا که خنده اش به هیچ وجه در نمی آید.....

حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....

حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....

حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....

حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....

حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....

حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....

حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....

حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه.... هه هه هه هه


............................

 

!! نوشت سایه | 6:45 PM | پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 •

با طعم فریدون فروغی و دود.....

 

دلتنگی را نمی­شود با بطری های شیشه­ ای و قوطی­ های فلزی پاک کرد. مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره به یاد کسی هستی که تازه فهمیده­ ای که به یاد کس دیگری است و باز آینده­ا ت پر از نبودن کسی در گذشته می­شود و آن وقت تو می­مانی  و جاسیگاری کوچکی که پر است از ته سیگارهای مچاله شده، که زمانی فقط سیگار بوده ­اند و حالا قرار است بگویند که اینجا اتفاقی افتاده است.... اتفاقی که خسته کننده است... خیلی خسته کننده.... این دویدن­ های بی­ حاصل برای هیچ... دیگه بریده... واقعا بریده ... انگار قرار نیست هیچ وقت برسه .. هیچ وقت.. وقتی که فکر میکنه همه چی خوبه و همه چی داره خوب پیش می­ره یه گندی بهش می­خوره.... تازه می­فهمه که بازم اشتباه کرده... ولی این دفعه دیگه نمی­خواد اشتباه کنه دیگه نمی­خواد ... ظرفیتش پر پر ... به خدا خسته است ... می­فهمی... وقتی یاد این میفته که پارسال چه جوری غرورش له شده دیگه قدم برداشتن به جلو براش سخت میشه خیلی سخت ... اگه این دفعه هم مثل اون دفعه بشه... اگه بر جلو و دوباره نه.... نه نه دیگه نمیخواد سعی میکنه که بیخیال بشه هه هه هه هه....

روزگار خوبی نیست، روزگار بد تنهایی است... درد که روی درد می­نشیند به سوزش تبدیل می­شود....

 

..................................

!! نوشت سایه | 3:14 PM | یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 •

دیوارکاغذی.....

 

تصمیم می­گیرم که قوی باشم، تصمیم می­گیرم که شاد باشم، تصمیم می­گیرم به گذشته لعنتی فکر نکنم، تصمیم می­گیرم به جای خالی 22 سال تو فکر نکنم، روزی بیست بار  تصمیم می­گیرم بی­خیال تو بشم و اینقدر حجم وسیع مغزمو به تو اختصاص ندم، تصمیم می­گیرم اینقد هیجانی رفتار نکنم، تصمیم می­گیرم اینقد بغض نکنم، تصمیم میگیرم که شبا بخوابم، تصمیم­ می­گیرم بی­خیال رذالت و دروغگویی بعضی از جماعت انسان­ها بشم، تصمیم می­گیرم با انرژی باشم، تصمیم­ می­گیرم عادت­های بدمو ترک کنم...... خیلی تصیم می­گیرم خیلی اما چه تصمیمی؟؟؟؟؟؟؟

این تصمیم ها لق است. پشت این تصمیم ها اراده ی معطوف به قدرت نیست. اصلا اراده نیست هیچ چیز نیست و مرحله ی پایان پایان ها همین جاست: انجام ما سرانجام ما نیست . توی این  دهلیز تنگ و تاریکی از تصمیم­ها از باید-نبایدها زندگی می­کنم که  همین حقیرم می­کنه.... همش در حال جنگ با خودمم و ابن جنگ سخت و طاقت شکن من با خود به تدریج براعصابم تاثیر  وحشتناک می گذارد....

احساس می­کنم پیر شدم اما زندگی نکردم فقط پیر شدم...... وقتی به خودم تو آینه نگاه می­کنم شکل جوان سالخورده له شده هستم ....... چقدر این روزها هر چی سعی می­کنم به درد ام فکر نکنم زندگی دردناک­تر میشه..... مجموعه غم انگیز خنده اوری شده ام....

....................................

 

!! نوشت سایه | 11:48 PM | شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 •

از این گروه متنفرم.............

و از ایـــــــــــــــــــــــــــــن میــــــــــــــــــــــــــــــزااااااااااااااااااا

.......................................
!! نوشت سایه | 3:42 PM | سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 •

دنبال یه جایه دور خیلی دور....

 

این روزها شدم مثل زهرمار.... تلخ و خشن.... خیلی خشن... خشن و بی حوصله به هیچکس رحم نمی­کنم. رعایت حال هیجکس نمی­کنم.... گاهی وقتا اینقد بد و بی احساس میشم که از خودم بدم میاد.... عصابانیم... خیلی عصبانی از دست خیلیا ... از دست خیلی از آدما.... آدمایی که هیچ درکی ندارن.... چقدر پست و حقیر هستند بعضی از این جماعت انسان­ها.... حس بدی که این مردم  ببینی، بینشون زندگی کنی ولی ازشون خیلی دور باشی خیلی خیلی خیلی.... فقط یک شباهت ظاهری که تو رو به اونا وصل می­کنه ... شباهت­هایی که زجر آورِ. با تمام وجود این جمله هدایت رو درک می­کنم " زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می­شود، نه اشتباه می­کنم، مثل یک کنده­ی هیزم تر است که گوشه­ی دیگران افتاده و به آتش هیزم دیگری برشته و زغال شده ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده...."

دلم می­خواد الان که داره نم نم هم بارون میاد وسایل و کتابامو جمع کنم و برم... برم ... برم یه جای دور، دور خیلی دور... یه جایی که هیچکس منو پیدا نکنه... برم یه جایی که ماله خودم باشه... هیچکسم اونجا نباشه و فقط خودم باشمو خودم... توی مه، بالای یه تپه سبز بلند... کلی فریاد دارم..دوست دارم اونجا یه عالمه فریاد بزنم ... فریاد فریاد فریاد ... یه عالمه بغض دارم که می­خوام اونجا بترکونمشون  .. دوست دارم بیام تو بغلت، دوست دارم بغلم کنی خداجون.... کاش بغلم می­کرد تا آروم شم.....

 ........................................

 

 

!! نوشت سایه | 11:58 PM | شنبه بیست و یکم فروردین 1389 •

کاش حافظه اش اندازه حافظه ماهی قرمز بود......


حالش هیچ خوب نیست هیچ .....

حالش اصلا خوب نیست................

حالش خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب نیست......

چرا بعد از این همه سال حالش اصلا اصلا اصلا خیلی خیلی خیلی خیلی خوب نمی شود؟؟؟؟؟

چرا دست از سرش بر نمیدارید تا حالش خوب خوب خوب شود؟ این گرفتگی تمامی ندارد آیا؟

چرا هیچوقت کسی نفهمید چه می گوید و چه می خواهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بینی اش تیر می کشد از بس این قلوه سنگ  آبکی را در گلویش نگه داشته...


......................................


!! نوشت سایه | 2:34 PM | دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 •

این کاش لعنتی....

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی، وسط سفره‌ی نو

بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچه‌ها

با اینا زمستون‌و سر می‌کنم

با اینا خستگیمو در می‌کنم

...........

............

 بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب ...

شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی، هوس یه آب‌تنی

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

کاش می­شد برگشت به عقب و خیلی وقایع رو به کل پاک کرد... کاش می­شد جلوی خیلی از اتفاقات رو گرفت... کاش می­شد خیلی از اشتباهات رو نکرد... کاش می­شد خیلی حرف­ها رو نگفت.... کاش می­شد خیلی حرف­ها رو راحت گفت.... کاش هیچ وقت آن ... روز نمی­یامد....کاش آن روز بودید.... کاش هیچ وقت بعضی آدماها بعضی آدمای دیگه رو نمی­­دیدن.... کاش بعضی کارها انجام می­شد و نمی­شد.... کاش انسان­ها ( البته اگر وجود داشته باشه) کمی باهم مهربانتر بودند... کاش این همه دروغ نبود، تا حرف کسی که راست می­گوید غیر باور نمی­شد..... کاش می­شد اینقدر گذشته نفرت انگیز نبود.... کاش همه چی بهتر بود.... کاش می­شد این کاش نگفت..... کاش....

........................................

 

!! نوشت سایه | 4:26 PM | شنبه بیست و نهم اسفند 1388 •

......

من این روزها حالم خوش نیست؛ خوب نیستم!

چیزی انگار در وجودم شکسته، بغضی انگار در گلویم مانده و گندیده... هیچ چیز به گره گشایی از معمای دل بی قرارم نمی آیند!

نمیدانم چه مرگم شده این روزها؟...

آن اتفاق، آن کابوس.... آن اتقاق لعنتی..... بی تقصیر نیستند....

در زندگی زخمی هایی هست که مثل خوره تمام وجودت را میکنند و می خورند...

خسته­ ام کرده اند... خسته.... بس است...

تکیه دادم به خاطراتی که

شاد ِ آن چشمهای غمگین بود

مثل سیگار نصفه افتادم

در جهانی که پمپ بنزین بود

سوز یک «آه» بین مرگ و مرگ!

همه ی زندگی ِ من این بود....

........................................

!! نوشت سایه | 12:0 PM | دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 •

بیکارشدیم.....



تقریبا 20 روز مونده با پایان سال عیدمون رو از دولت مهر ورز گرفتیم: بی کار شدیم......

اعـــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــاد توقــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــف شــــــــــد.......

!! نوشت سایه | 4:45 PM | دوشنبه دهم اسفند 1388 •

شهر من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تصاویری که  از جلو چشمام دور نمیشه......... سر در خوابگاه دانشگاه تهران... حیدر حیدر گفتن یه سری به اصطلاح بسیجی..... صدای گلوله..... و حمله..... کشیدن دانشجوها با لباس خواب روی آسفالت سرد...... مشت و لگدهای بی هوایی که از چپ و راست بهشون وارد میشه..... صورت های یخ زده و پر از ترس.... صورت های شجاع خونی که کم نیستن.... صدای التماس  ..... نعرهای وحشتناک حیوان­های انسان­نما.....آره هم این اتفاقا افتاده .....  درست زمانی که من توی تختم مشغول بال بال زدن بودم .... درست زمانی که به سقف زل زده بودم و به این فکر میکردم که قرار چی بشه... درست زمانی که کمی اون ورتر داشتن دست سهراب می­شکوندن .... زمانی که با یه ضربه توی سر و قفسه ­سینه­اش  کارشو ساختن....زمانی که یه سری آدمو تو بازداشگاه منفی چهار وزارتخونه مجبور شده بودند از روی تیکه­های خورد شده شیشه رد بشن..... زمانی که ریخته بودن تو خونه زید­آبادی و اونو جلوی چشمای پرهام برده بودن.... درست زمانی که  همه چی به خاطر هیچی از بین رفت....

امروز تولد سهراب بود ... سال پیش درست همین موقع احتمالا داشته شمع­های کیک تولدشو فوت می­کرده با کلی آرزو و حتما یکی از آرزوهاش قبول شدن تو کنکور بوده.... درست توی همچین زمانی کنار پروین کسی که خیلی منو یاد مهین می­ندازه نشسته بوده و کادوهاشو باز می­کرده.... چه فکرایی داشته ..... اما حالا همه اون فکرا رفتن زیر خروارها خاک... حالا به جای پروین در کنارش انسان­های سیاه­پوشی بالا سرش ایستادن و دارن براش گریه می­کنن.... این گریه برای سهراب؟؟؟ برای رفتنش از بین ما؟؟؟ شاید کمیش..... اما بیشترش برای یه چیز دیگه است یه چیزی که دست از سرمون برنمیداره.....

این روزها دلم خیلی گرفته است.... بیش­تر از بیش... خیلی بیش­تر از بیش...

 شراب تلخ می‌خواهم که زن افکن بود زورش       که تا یک دم بیاسایم زدنیا و شر و شورش

.....................................

!! نوشت سایه | 10:52 PM | سه شنبه چهارم اسفند 1388 •

Nفرادی......

شرایط بدی است... روز به روز هم بدتر می­شود... واقعا کاری از دست اینجانب برنمی­آید شاید هم بر می­آید... تبدیل شده­ایم به یک تماشاگر شایدم یک نمایشگر!!!! که فقط تماشا می­کند یا مورد تماشا واقع می­شود البته کمتر .... به زبان ساده­تر هرچه بادا باد......

دوست داریم تنها باشیم تنهاتر از ایام گذشته... تنهاتر از همیشه..... هیچکس اطرافمان تردد نداشته باشد حتی شما وبگذر عزیز... هیچکس به اینجانب کاری نداشته باشد و سعی در انگولک کردن افکارمان نکند..... بیشتر از گذشته به لاک خود پناه برده و همان جا بمانیم.... دوست داریم به انفرادی برویم و حتی حاضر هستیم به جای تمام دوستانی که هم اکنون در زندان انفرادی روز و شب خود را سپری می­کنند باشیم ... و دیگر هیچ...

آرام شده­ایم!!!!!!!!! آرام می­شویم!!!!!!!!!!!!! سعی می­کنیم آرام بشویم!

....................................................

!! نوشت سایه | 11:19 PM | سه شنبه بیستم بهمن 1388 •

دیوانگی....

 

 

دیروز ...... در یک روز گرم زمستانی بدون برف()  ساعت چهار یک ربع کم.... آن شیرینی و آن....

............................................

!! نوشت سایه | 1:13 PM | یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 •

شنبه نفرت انگیز..........

خسته.. خسته... خیلی خسته.... خستگی روی تمام پیچ­های مغز متورم شداّم نشسته... پاهاشونو انداختن روی همدیگه و تکون میدن... به سر هر پیچ که می­رسی تعدادشون بیشتر میشه... سرازیر شدن به سمت پایین.......... جیغ می­کشن...... به تمام لایه­لایه­ها،سلول­ها، موی­رگ­ها، عضله­ها و... بدنم چنگ انداختن و می­ کشننم پایین... نتونستم توصیف کنم که چقدر خسته­ام........  خییییییلللللییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی..........................

خسته­ ام از این همه توضیح....خسته­ام از این همه اثبات....از این همه تظاهر به ایستادگی و لبخند زدن خسته­ ام... از این همه هندووونه­ که با هم بلند کردم خسته­ ام.. از رفتن به کمیته انضباطی بیشتر از همه خسته­ ام..از مچ­گیری و لاشخورهای حراست دانشگاه خسته­ ام.... از نوشتن گزارش و شرح ماوقع فعالیت­های ضد امنیتیم خسته­ ام... از سر کله­ زدن با یه مشت آدم زبون نفهم، زورگو خسته ­ام...............

از دیدن چهره شکسته و رنجور و چشمای خسته و خونی تو خسته و شرمند­ه­..................

از این همه سوال تو ذهنم خسته ­ام... از کابوسای شبانم خسته­ ام....  از این بار سنگین گذشته لعنتی روی شونه­ هام خسته­ ام..... اون اتفاق .............

خسته­ام از آدمای لزج و دروغگویی که ادعا می­کنند از آدمای دروغگو متنفرن اما از همه دروغگوترن... آدمای که با نظریات فیلسوف مآبانشون به همه چی گند می­زنن....

از گشتن به دنبال اون آغوش قدیمی که هیچ­وقت نبوده خسته­ا م ...از جنگیدن با خویشتن خویش خسته­ام ..خسته ­ام از این روزا.................. از این شرایط .......... از اینجا .... از همه ...... به خدا خسته ­ام......  

قصه ام دیگر زنگار گرفت

با نفس های شبم پیوندی است

پرتویی لغزد اگر بر لب او

 گویدم دل : هوس لبخندی است

خیره چشمانش با من گوید

 کو چراغی که فروزد دل ما ؟

 .............................

 

!! نوشت سایه | 11:23 AM | یکشنبه بیستم دی 1388 •

جان کندن در شبه جهنم....

می­گویند.... می­شنوم..... می­گویم..... نمی­شنوند...

می­خندم.... می­خندانم.... و درونم.. تنها، تنها و تنهاتر­ می­شود....

زخمی که به زور بسته بودن .... باز شده... بیشتر و بیشتر .. هر شب هر روز......... وشب­ها عمیق و عمیق­تر می­شود...........

آن فکرها و رخ دادنشان مثل خوره به وجودم افتاده­اند... می­جوَند، می­کَنند و متلاشی می­کنند... به تمام لایه لایه­های مغزم رسوخ کرده­اند.. حتی آن­هایی را که با دیواره­ای فولادین پوشانده بودم.... مدام جلوی چشمانم رِژه می­روند... تند و سریع   تند و سریع.....

کاش فقط یکبار  فقط یکبار تو  و  آن چهار نفر می­گفتید که «اون» آدم خوبی بوده فقط همین تا شاید این رژه رفتن­ها کمتر و این احساس نفرت هم از بین می­رفت .... کاش.... اما قفلی که به لبان تو زده شده کلیدی ندارد....

و من به جز این سایه متقاطع با چه کسی توان سخن گفتن دارم......

 ....................................................

!! نوشت سایه | 3:15 PM | سه شنبه هفدهم آذر 1388 •

....ندارد.....

فقط داشت ماه رو نگاه  می­کرد....................

.

.

.

.

.

.

.

.

.

..........................................................

!! نوشت سایه | 0:25 AM | دوشنبه یازدهم آبان 1388 •

هو عدالت....

به خاطر حفظ جمعیت و بقا  عده ای باید بمیرند تا عده­ای دیگر زندگی کنند..... شاید اونهایی که مردن می­خواستند زندگی کنند و اونهایی که زنده موندن می­خواستن بمیرن.... چرا این لذت انتخاب و خواست از بشر گرفته میشه.... مگه انسان به قدرت اختیار خودش نمی­باله...................

در دنیای که هر کس به هر بهایی برای بقایش می­جنگد، در مورد رفتار کسانی که تصمیم می­گیرند بمیرند، چه قضاوتی می­شود کرد............... هیچکس نمی­تواند قضاوت کند..........هر کسی وسعت رنج خود را می­شناسد و میزان فقدان معنای زندگی اش را.......................

 انسان برای بقا می­جنگد نه تسلیم................................ مسخره است آیا!!!!!!!!!!!!!!!!

ح.ن.ش: هوا بس طوفانی است..........................................

..............................................

!! نوشت سایه | 10:32 PM | دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 •

ریپیت میکنیم........

کوک کردن بیهوده ساعت برای بلند شدن.... خوابی نیست که با ساعتی بلند شود... این بلند شدن­های صبح زود همیشه یادآورد دوران نفرت انگیز 4 یا 5 سالگی است زمانی که "مَهین" برای رفتن به بیمارستان او را هم کشان کشان با خود می­برد و در اتاق پرستاران رها  می­کرد تا زمان شروع  ساعت مهدکودک..... اتاقی با تخت­ها و دیوارهای یخ­زده با  بوی مرگ، بویی که هنوز هم از بین نرفته..... خاطرات تلخی که هنوز هم ادامه دارند و نابود نشدنی................

.... تکرار تکرار تکرار.... همه چیز قرار است ازاول شروع شود... بدون هیچ هیجان و اتفاق ویژه­ای.... حتی بدون هوای ابری، انگار قرار نیست آفتاب گورش را گم کند.... دویدن از روزنامه به دانشگاه و از دانشگاه به روزنامه.... دیر رسیدن سرکلاس و اِفهم نشدن استاد از علت دیر رسیدن، خسته از توضیح دادن.... بی­خیال شدن از شرکت درکلاس و پناه بردن به پشت حیاط دانشگاه جایی که هیچکس پیدایت نکند.... بعد از  گذراندن واحد حیاط!!!!!!!!!!! بازگشت به روزنامه و مجبور به تحمل دوباره رفتارهای همکاران.......  وز وزهای عمومردک بازی آن­ها تمامی ندارد.... غیبت در مورد اینکه چه کسی با چه کسی ارتباط دارد، معرفی آریشگاه به دیگران، پز دادن لباس مارک داری که تازه خریده­اند برای رو کم کردن یکدیگر، تلاش دختر همکار برای جلب نظر آقای همکار، عشق ترکاندن این همکار برای فرد آن طرف خط مسی.... نگاه­های نفرت انگیز مرد روبه­رویی ، تلاش بی نتیجه همه برای نفوذ به او........... و او ...............سرد ........ فکر.... فکر... فکر .... برای خروج ...........

 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش/ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی/روز و شب تنهاست.....

.................................................

!! نوشت سایه | 5:42 AM | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

جماعت خوشحال...

باعث شرمندگیِ که کسانی تو رو نصحیت می­کنن که به هیچ کدوم از کارهایی که ادعا می­کنن عمل نمیکن.

باعث خجالتِ که وقتی از این جماعت سوالی می­پرسی و وقتی نمی­فهمند تا فردا مشغول سخنرانی می­شوند. سخنرانی که هیچ ربطی به موضوع سوال شده ندارد و فقط با چرت و پرت گفتن آسمان به ریسمان می­بافند و با انداختن بادی به قب قبه اظهار فضل و دانایی می­کنند. این افراد بدون هیچ کمکی،در آخر هم یادآوری می­کنند که اگه می­خواهی زندگی عادی داشته باشی، به این سوالات زیاد فکر نکن و در بحر چیزی نرو!!!!!!! چون احتمالا دیوانه خواهی شد..... و حال آنکه من دیوانه شده ­ام........

(( این خطبا مانند ظروف رویینی هستند که به ضربه­ای مدت مدیدی صدا می­کنند و تا هنگامی که دست به روی آن گذاشته نشود در ارتعاش می­مانند...........))

.................................

!! نوشت سایه | 12:20 PM | یکشنبه پنجم مهر 1388 •

گمشده

همیشه از خونه که میومدم بیرون به یک موتور بر میخوردم که درست دم در خونه پارک کرده بود. روز اول توجه نکردم و به سختی رد شدم... روز دوم یه نگاهی انداختم و بازم رد شدم..... روز سوم نیم نگاهی کردم و بازم رد شدم .... هفته اول، دوم و....  گذشت و رد شدم .... هفته­های بعدی تو دلم گفتم عجب آدم بی ملاحظه­ای به این فکر نکرده که یکی می­خواد از اینجا رد بشه  ..... بیشتر توجه کردم دیدم هر ساعتی که برم این موتور اونجا هست. شده جزیی از کوچه و گربه­های کوچه خیلی دوست دارن روش اتراق کنن... به روز ، شب و ساعات خاصی ربط نداشت هر ساعتی می­خواستی بری بیرون اون موتور اونجا بود ... تعجب آور بود فکر کردم شاید کارمندی چیزیه و صبح زود موتور میزاره اینجا و میره. با همین فکر خودمو راضی کردم.... اما دیروز فهمیدم که نه اون کارمندِ نه یه آدمِ بی­ملاحظه... آدمی که از 18 تیر به این طرف گم شده.... اگه زنده یا آزاد بود قطعا دنبال موتورش می­یومد، اما نیومده..... این روزا آدمایی که خیلی وقته به خونه برنگشتن خیلی زیاده خیلی....

........................................

!! نوشت سایه | 4:22 PM | چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 •

به درک....

مثل پاندای احمقی بودن

 به خیال درخت چسبیدن

 ترس ِ از فرق خواب و بیداری

 مثل مرده به تخت چسبیدن

 خسته در انتظار هیچ جواب

 به سؤالات سخت چسبیدن

 خستگی ِ لباس از تن ها

 به تن ِ بند رخت چسبیدن!

 ■

 راه رفتن میان آدم ها

 گم شدن توی کوچه ی بن بست!

 تکیه دادن به سینه ی دیوار!

 بغض از دست دادن ِ «از دست»

 از نخی پاره گم شدن در باد

 شورش ِ چند بادبادک مست

 شستن و پهن کردن یک عشق

 بر طنابی که در تو پاره شده ست

 ■

 لخت، باران عصر را رفتن

 تا دویدن به وقت ِ دیدن ِ ایست!

 بغلت رفتن از هزاران ترس

 گریه کردن! که خانه ات ابری ست

 پرش از ارتفاع یک کابوس

 به صدایت:

 «بخواب! چیزی نیست...»

 خواندن یک ترانه ی غمگین

 تک نوازی دختر ویولونیست...

 ■

 خودکشی کبوتری غمگین

 عاشق چند دانه بادکنک!

 به «چرا»یی همیشگی مصلوب

 از یقین ِ همیشگیت به شک!

 خواب رفتن میان بوسه ی تو

 طعم شیرین چند بسته نمک...

 صبح بیدار می شود، بی تو!

 بی صدا گریه می کند:

 «به درک!»

 

 خسته از عقل، خسته از بودن

 روی سیگار، بار زد خود را

 مثل یک خنده ی جنون آمیز

 توی این شعر، جار زد خود را

 راوی ات دست برد در قصّه

 از کنارت کنار زد خود را

 عشق، پاندای کوچک من بود

 از درخت تو دار زد خود را...

  ...............................................

 

!! نوشت سایه | 12:6 PM | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 •

آوار....

 

 داغونه داغون، پرت پرت..... تمام تلاشتو برای فراموش و پاک کردن روزهای نحس گذشته میکنی... به هر نخ، ریسمان پاره پوره ای که به دستت برسه چنگ میزنی. به یه جایی هم میرسی (هه هه هه)تقریبا روی غلتک افتادی(هه هه هه) اما یک دفعه نمیدونی از کجا سر کله چندین تیر غیب خورده  پیدا میشه و اول از همه تمام معادلاتتو بهم میریزن و بعد هم چنان ضربه ای بهت میزنن که معلوم نیست بایدچند روز،ماه، سال و.....  بگذره که اون ضربه التیام پیدا کنه....

تکیه دادم به خاطراتی که

شاد ِ آن چشمهای غمگین بود

مثل سیگار نصفه افتادم

در جهانی که پمپ بنزین بود

سوز یک «آه» بین مرگ و مرگ!

همه ی زندگی ِ من این بود....

!! نوشت سایه | 5:1 PM | دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 •

RSS