ندارد
عروسی...
چه جماعت خوشحالی هستند این جماعت انسان که برای این کار احمقانه خود خوشحالی کرده، شیرینی می دهند، جشن میگیرند و غیره.......
........................................
تهوع...
شمایی که فقط یک قدم و نیم با گور فاصله داری و عزارئیل داره بالا سرت بال بال میزنه، از کنارم رد میشی و سعی میکنی دسته کثیفتو به هر جا که شده بمالی، از این کارت چه احساسی داری؟
راننده محترمی که از آینه جلو ، داری چشم عقب رو در میاری و موقع گرفتن پول به جای پول دست اینجانبو میگیری شما چه احساسی داری؟
تویی که گوسفنداتو، تو ولایتتون فروختی اومدی شهر ماشین شاسی بلند گرفتی و حالا جلوی پای من ترمز میزنی و وقتی سوار نمیشم هر چی لایق خودت میگی و میری، چه احساسی داری؟
تویی که موهاتو رو سرت مثل شتر دوکوهانه کردی و بقیه یالتم از پایین شالت انداختی بیرون و هی چپ چپ هم نگاه میکنی و معتقدی که گشت الکی بهت گیر میده چه احساسی داری؟
تویی که نازمزدتو ول کردی یا اون تو رو ول کرده اومدی دل دوست یکی دیگه رو میبری و مدام چشم و ابرو براش میای، مدام اس ام اس میدی، چسبیدی بهش، با گیتار برقی رو اعصاب اینجانب نت ناکوک میزنی واقعا میخوام بدونم چه احساسی داری نه نه واقعا چه احساسی داری؟
تویی که عمر حضرت نوح داری ولی مثله بچه سه ساله رفتار میکنی و کلا حال میکنی با چرخوندن دیگران تو چه احساسی داری؟
تویی که بعد این همه مدت برگشتی و خیلی عادی رفتار میکنی و انگار که نه انگار که اتفاقی افتاده، احساسی هم داری شما؟
شمایی که با اسم مجهول میای اینجا کامنت میذاری و هر چی دوست داری میگی شما هر احساسی داشته باشی خوب نمیشی میشی؟
جمهوری نا اسلامی که به خاطر به خطر افتادن اسلام باعث میشی ما زیر این شلوار ، مانتو، شال لعنتی هی دم بکشیم ای تو روح احساس نداشتت.....
........................................
این روزها...
..........................................
23 سالگی...
23 ساله پیش همچین موقعه های من اومدم و تلاش شما هم برای نیومدن من اصلا جواب نداد:)))))))))
امروز یه روزه خوب، خوب خوب بود..... احساس خوبی داشتم .... خیلی خوب... دوست ندارم امروز تموم شه...
ن. ش. ح: حتی بانک پاسارگارد هم بهم تبریک گفت ولی تو نه....
...................................
لعنتی....
...........................................
این ثبات کجاست؟
همه درها بستهاست... به هر دری میرسی بسته است... این درا کلید ندارن؟ کلید میخوره اصلا این در؟ کلید اشتباهی برداشتی باز!!! بازم اشتباه... بازم اشتباه... اشتباه... اشتباه... اصلا این دره؟ یا شبیه در؟ مثل اینکه باید همین پشت بمونی..... نه خیلی خسته است.... خیلی خیلی خسته است.... احساس خفگی میکنه... دیگه جون نداره که هی به در بزنه بلکه باز شه... یه دردی تو قفسه سینهاش حس میکنه که خیلی درناکه... از دیشب(۹خ) که گفت افتاده... با هیچی خوب نمیشه ... هیچی... تجربه هایی رو پشت سر میگذاره که سختن.... هیچ بهونهای برای ادامه دادن نیست .... هیچ شایدم باشه اما دیگه توانی برای دیدن، شنیدن، رفتن و غیره نداره... همه تلاششو برای تغییر شرایط میکنه اما انگار نتیجه نداره.... نداره نداره نداره.... فقط این وسط غرورشه که ترک خورده، ترک خورده و ترک خورده....
گنگه گنگه.... انگار رو هواست... سنگین، مات و مبهوت... مثل یه تیکه گوشت شده ... گوشت یخ زده... فقط نگاه میکنه... شبه سختی بوده خیلی سخت... یه نه ...... نه ای که یه جوری بود....هیچ وقت ... هیچکس و هیچ وقت ... با این فکر خودشو آروم میکنه که چیزی رو از دست نداده هیچ... آدم خاص.....شاید تا چند ساله دیگه به این شرایط بخنده اما فعلا که خنده اش به هیچ وجه در نمی آید.....
حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....
حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....
حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....
حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....
حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....
حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....
حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه....
حالش خوبه.... حالش خوبه.... حالش خوبه.... هه هه هه هه
............................
با طعم فریدون فروغی و دود.....
دلتنگی را نمیشود با بطری های شیشه ای و قوطی های فلزی پاک کرد. مثل خیلی چیزهای دیگر. دوباره به یاد کسی هستی که تازه فهمیده ای که به یاد کس دیگری است و باز آیندها ت پر از نبودن کسی در گذشته میشود و آن وقت تو میمانی و جاسیگاری کوچکی که پر است از ته سیگارهای مچاله شده، که زمانی فقط سیگار بوده اند و حالا قرار است بگویند که اینجا اتفاقی افتاده است.... اتفاقی که خسته کننده است... خیلی خسته کننده.... این دویدن های بی حاصل برای هیچ... دیگه بریده... واقعا بریده ... انگار قرار نیست هیچ وقت برسه .. هیچ وقت.. وقتی که فکر میکنه همه چی خوبه و همه چی داره خوب پیش میره یه گندی بهش میخوره.... تازه میفهمه که بازم اشتباه کرده... ولی این دفعه دیگه نمیخواد اشتباه کنه دیگه نمیخواد ... ظرفیتش پر پر ... به خدا خسته است ... میفهمی... وقتی یاد این میفته که پارسال چه جوری غرورش له شده دیگه قدم برداشتن به جلو براش سخت میشه خیلی سخت ... اگه این دفعه هم مثل اون دفعه بشه... اگه بر جلو و دوباره نه.... نه نه دیگه نمیخواد سعی میکنه که بیخیال بشه هه هه هه هه....
روزگار خوبی نیست، روزگار بد تنهایی است... درد که روی درد مینشیند به سوزش تبدیل میشود....
..................................
دیوارکاغذی.....
تصمیم میگیرم که قوی باشم، تصمیم میگیرم که شاد باشم، تصمیم میگیرم به گذشته لعنتی فکر نکنم، تصمیم میگیرم به جای خالی 22 سال تو فکر نکنم، روزی بیست بار تصمیم میگیرم بیخیال تو بشم و اینقدر حجم وسیع مغزمو به تو اختصاص ندم، تصمیم میگیرم اینقد هیجانی رفتار نکنم، تصمیم میگیرم اینقد بغض نکنم، تصمیم میگیرم که شبا بخوابم، تصمیم میگیرم بیخیال رذالت و دروغگویی بعضی از جماعت انسانها بشم، تصمیم میگیرم با انرژی باشم، تصمیم میگیرم عادتهای بدمو ترک کنم...... خیلی تصیم میگیرم خیلی اما چه تصمیمی؟؟؟؟؟؟؟
این تصمیم ها لق است. پشت این تصمیم ها اراده ی معطوف به قدرت نیست. اصلا اراده نیست هیچ چیز نیست و مرحله ی پایان پایان ها همین جاست: انجام ما سرانجام ما نیست . توی این دهلیز تنگ و تاریکی از تصمیمها از باید-نبایدها زندگی میکنم که همین حقیرم میکنه.... همش در حال جنگ با خودمم و ابن جنگ سخت و طاقت شکن من با خود به تدریج براعصابم تاثیر وحشتناک می گذارد....
احساس میکنم پیر شدم اما زندگی نکردم فقط پیر شدم...... وقتی به خودم تو آینه نگاه میکنم شکل جوان سالخورده له شده هستم ....... چقدر این روزها هر چی سعی میکنم به درد ام فکر نکنم زندگی دردناکتر میشه..... مجموعه غم انگیز خنده اوری شده ام....
....................................
از این گروه متنفرم.............
و از ایـــــــــــــــــــــــــــــن میــــــــــــــــــــــــــــــزااااااااااااااااااا
دنبال یه جایه دور خیلی دور....
این روزها شدم مثل زهرمار.... تلخ و خشن.... خیلی خشن... خشن و بی حوصله به هیچکس رحم نمیکنم. رعایت حال هیجکس نمیکنم.... گاهی وقتا اینقد بد و بی احساس میشم که از خودم بدم میاد.... عصابانیم... خیلی عصبانی از دست خیلیا ... از دست خیلی از آدما.... آدمایی که هیچ درکی ندارن.... چقدر پست و حقیر هستند بعضی از این جماعت انسانها.... حس بدی که این مردم ببینی، بینشون زندگی کنی ولی ازشون خیلی دور باشی خیلی خیلی خیلی.... فقط یک شباهت ظاهری که تو رو به اونا وصل میکنه ... شباهتهایی که زجر آورِ. با تمام وجود این جمله هدایت رو درک میکنم " زندگی من مثل شمع خرده خرده آب میشود، نه اشتباه میکنم، مثل یک کندهی هیزم تر است که گوشهی دیگران افتاده و به آتش هیزم دیگری برشته و زغال شده ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده...."
دلم میخواد الان که داره نم نم هم بارون میاد وسایل و کتابامو جمع کنم و برم... برم ... برم یه جای دور، دور خیلی دور... یه جایی که هیچکس منو پیدا نکنه... برم یه جایی که ماله خودم باشه... هیچکسم اونجا نباشه و فقط خودم باشمو خودم... توی مه، بالای یه تپه سبز بلند... کلی فریاد دارم..دوست دارم اونجا یه عالمه فریاد بزنم ... فریاد فریاد فریاد ... یه عالمه بغض دارم که میخوام اونجا بترکونمشون .. دوست دارم بیام تو بغلت، دوست دارم بغلم کنی خداجون.... کاش بغلم میکرد تا آروم شم.....
........................................
کاش حافظه اش اندازه حافظه ماهی قرمز بود......
حالش هیچ خوب نیست هیچ .....
حالش اصلا خوب نیست................
حالش خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب نیست......
چرا بعد از این همه سال حالش اصلا اصلا اصلا خیلی خیلی خیلی خیلی خوب نمی شود؟؟؟؟؟
چرا دست از سرش بر نمیدارید تا حالش خوب خوب خوب شود؟ این گرفتگی تمامی ندارد آیا؟
چرا هیچوقت کسی نفهمید چه می گوید و چه می خواهد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بینی اش تیر می کشد از بس این قلوه سنگ آبکی را در گلویش نگه داشته...
......................................
این کاش لعنتی....
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفرهی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
...........
............
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب ...
شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آبتنی
با اینا خستگیمو در میکنم
کاش میشد برگشت به عقب و خیلی وقایع رو به کل پاک کرد... کاش میشد جلوی خیلی از اتفاقات رو گرفت... کاش میشد خیلی از اشتباهات رو نکرد... کاش میشد خیلی حرفها رو نگفت.... کاش میشد خیلی حرفها رو راحت گفت.... کاش هیچ وقت آن ... روز نمییامد....کاش آن روز بودید.... کاش هیچ وقت بعضی آدماها بعضی آدمای دیگه رو نمیدیدن.... کاش بعضی کارها انجام میشد و نمیشد.... کاش انسانها ( البته اگر وجود داشته باشه) کمی باهم مهربانتر بودند... کاش این همه دروغ نبود، تا حرف کسی که راست میگوید غیر باور نمیشد..... کاش میشد اینقدر گذشته نفرت انگیز نبود.... کاش همه چی بهتر بود.... کاش میشد این کاش نگفت..... کاش....
........................................
......
من این روزها حالم خوش نیست؛ خوب نیستم!
چیزی انگار در وجودم شکسته، بغضی انگار در گلویم مانده و گندیده... هیچ چیز به گره گشایی از معمای دل بی قرارم نمی آیند!
نمیدانم چه مرگم شده این روزها؟...
آن اتفاق، آن کابوس.... آن اتقاق لعنتی..... بی تقصیر نیستند....
در زندگی زخمی هایی هست که مثل خوره تمام وجودت را میکنند و می خورند...
خسته ام کرده اند... خسته.... بس است...
تکیه دادم به خاطراتی که
شاد ِ آن چشمهای غمگین بود
مثل سیگار نصفه افتادم
در جهانی که پمپ بنزین بود
سوز یک «آه» بین مرگ و مرگ!
همه ی زندگی ِ من این بود....
........................................
بیکارشدیم.....

تقریبا 20 روز مونده با پایان سال عیدمون رو از دولت مهر ورز گرفتیم: بی کار شدیم......
اعـــــــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــاد توقــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــف شــــــــــد.......
شهر من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تصاویری که از جلو چشمام دور نمیشه......... سر در خوابگاه دانشگاه تهران... حیدر حیدر گفتن یه سری به اصطلاح بسیجی..... صدای گلوله..... و حمله..... کشیدن دانشجوها با لباس خواب روی آسفالت سرد...... مشت و لگدهای بی هوایی که از چپ و راست بهشون وارد میشه..... صورت های یخ زده و پر از ترس.... صورت های شجاع خونی که کم نیستن.... صدای التماس ..... نعرهای وحشتناک حیوانهای انساننما.....آره هم این اتفاقا افتاده ..... درست زمانی که من توی تختم مشغول بال بال زدن بودم .... درست زمانی که به سقف زل زده بودم و به این فکر میکردم که قرار چی بشه... درست زمانی که کمی اون ورتر داشتن دست سهراب میشکوندن .... زمانی که با یه ضربه توی سر و قفسه سینهاش کارشو ساختن....زمانی که یه سری آدمو تو بازداشگاه منفی چهار وزارتخونه مجبور شده بودند از روی تیکههای خورد شده شیشه رد بشن..... زمانی که ریخته بودن تو خونه زیدآبادی و اونو جلوی چشمای پرهام برده بودن.... درست زمانی که همه چی به خاطر هیچی از بین رفت....
امروز تولد سهراب بود ... سال پیش درست همین موقع احتمالا داشته شمعهای کیک تولدشو فوت میکرده با کلی آرزو و حتما یکی از آرزوهاش قبول شدن تو کنکور بوده.... درست توی همچین زمانی کنار پروین کسی که خیلی منو یاد مهین میندازه نشسته بوده و کادوهاشو باز میکرده.... چه فکرایی داشته ..... اما حالا همه اون فکرا رفتن زیر خروارها خاک... حالا به جای پروین در کنارش انسانهای سیاهپوشی بالا سرش ایستادن و دارن براش گریه میکنن.... این گریه برای سهراب؟؟؟ برای رفتنش از بین ما؟؟؟ شاید کمیش..... اما بیشترش برای یه چیز دیگه است یه چیزی که دست از سرمون برنمیداره.....
این روزها دلم خیلی گرفته است.... بیشتر از بیش... خیلی بیشتر از بیش...
شراب تلخ میخواهم که زن افکن بود زورش که تا یک دم بیاسایم زدنیا و شر و شورش
.....................................
Nفرادی......
شرایط بدی است... روز به روز هم بدتر میشود... واقعا کاری از دست اینجانب برنمیآید شاید هم بر میآید... تبدیل شدهایم به یک تماشاگر شایدم یک نمایشگر!!!! که فقط تماشا میکند یا مورد تماشا واقع میشود البته کمتر .... به زبان سادهتر هرچه بادا باد......
دوست داریم تنها باشیم تنهاتر از ایام گذشته... تنهاتر از همیشه..... هیچکس اطرافمان تردد نداشته باشد حتی شما وبگذر عزیز... هیچکس به اینجانب کاری نداشته باشد و سعی در انگولک کردن افکارمان نکند..... بیشتر از گذشته به لاک خود پناه برده و همان جا بمانیم.... دوست داریم به انفرادی برویم و حتی حاضر هستیم به جای تمام دوستانی که هم اکنون در زندان انفرادی روز و شب خود را سپری میکنند باشیم ... و دیگر هیچ...
آرام شدهایم!!!!!!!!! آرام میشویم!!!!!!!!!!!!! سعی میکنیم آرام بشویم!
....................................................
دیوانگی....
دیروز ...... در یک روز گرم زمستانی بدون برف(
) ساعت چهار یک ربع کم.... آن شیرینی و آن....
............................................
شنبه نفرت انگیز..........
خسته.. خسته... خیلی خسته.... خستگی روی تمام پیچهای مغز متورم شداّم نشسته... پاهاشونو انداختن روی همدیگه و تکون میدن... به سر هر پیچ که میرسی تعدادشون بیشتر میشه... سرازیر شدن به سمت پایین.......... جیغ میکشن...... به تمام لایهلایهها،سلولها، مویرگها، عضلهها و... بدنم چنگ انداختن و می کشننم پایین... نتونستم توصیف کنم که چقدر خستهام........ خییییییلللللییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی..........................
خسته ام از این همه توضیح....خستهام از این همه اثبات....از این همه تظاهر به ایستادگی و لبخند زدن خسته ام... از این همه هندووونه که با هم بلند کردم خسته ام.. از رفتن به کمیته انضباطی بیشتر از همه خسته ام..از مچگیری و لاشخورهای حراست دانشگاه خسته ام.... از نوشتن گزارش و شرح ماوقع فعالیتهای ضد امنیتیم خسته ام... از سر کله زدن با یه مشت آدم زبون نفهم، زورگو خسته ام...............
از دیدن چهره شکسته و رنجور و چشمای خسته و خونی تو خسته و شرمنده..................
از این همه سوال تو ذهنم خسته ام... از کابوسای شبانم خسته ام.... از این بار سنگین گذشته لعنتی روی شونه هام خسته ام..... اون اتفاق .............
خستهام از آدمای لزج و دروغگویی که ادعا میکنند از آدمای دروغگو متنفرن اما از همه دروغگوترن... آدمای که با نظریات فیلسوف مآبانشون به همه چی گند میزنن....
از گشتن به دنبال اون آغوش قدیمی که هیچوقت نبوده خستها م ...از جنگیدن با خویشتن خویش خستهام ..خسته ام از این روزا.................. از این شرایط .......... از اینجا .... از همه ...... به خدا خسته ام......
قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
گویدم دل : هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید
کو چراغی که فروزد دل ما ؟
.............................
جان کندن در شبه جهنم....
میگویند.... میشنوم..... میگویم..... نمیشنوند...
میخندم.... میخندانم.... و درونم.. تنها، تنها و تنهاتر میشود....
زخمی که به زور بسته بودن .... باز شده... بیشتر و بیشتر .. هر شب هر روز......... وشبها عمیق و عمیقتر میشود...........
آن فکرها و رخ دادنشان مثل خوره به وجودم افتادهاند... میجوَند، میکَنند و متلاشی میکنند... به تمام لایه لایههای مغزم رسوخ کردهاند.. حتی آنهایی را که با دیوارهای فولادین پوشانده بودم.... مدام جلوی چشمانم رِژه میروند... تند و سریع تند و سریع.....
کاش فقط یکبار فقط یکبار تو و آن چهار نفر میگفتید که «اون» آدم خوبی بوده فقط همین تا شاید این رژه رفتنها کمتر و این احساس نفرت هم از بین میرفت .... کاش.... اما قفلی که به لبان تو زده شده کلیدی ندارد....
و من به جز این سایه متقاطع با چه کسی توان سخن گفتن دارم......
....................................................
....ندارد.....
فقط داشت ماه رو نگاه میکرد....................
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..........................................................
هو عدالت....
به خاطر حفظ جمعیت و بقا عده ای باید بمیرند تا عدهای دیگر زندگی کنند..... شاید اونهایی که مردن میخواستند زندگی کنند و اونهایی که زنده موندن میخواستن بمیرن.... چرا این لذت انتخاب و خواست از بشر گرفته میشه.... مگه انسان به قدرت اختیار خودش نمیباله...................
در دنیای که هر کس به هر بهایی برای بقایش میجنگد، در مورد رفتار کسانی که تصمیم میگیرند بمیرند، چه قضاوتی میشود کرد............... هیچکس نمیتواند قضاوت کند..........هر کسی وسعت رنج خود را میشناسد و میزان فقدان معنای زندگی اش را.......................
انسان برای بقا میجنگد نه تسلیم................................ مسخره است آیا!!!!!!!!!!!!!!!!
ح.ن.ش: هوا بس طوفانی است..........................................
..............................................
ریپیت میکنیم........
کوک کردن بیهوده ساعت برای بلند شدن.... خوابی نیست که با ساعتی بلند شود... این بلند شدنهای صبح زود همیشه یادآورد دوران نفرت انگیز 4 یا 5 سالگی است زمانی که "مَهین" برای رفتن به بیمارستان او را هم کشان کشان با خود میبرد و در اتاق پرستاران رها میکرد تا زمان شروع ساعت مهدکودک..... اتاقی با تختها و دیوارهای یخزده با بوی مرگ، بویی که هنوز هم از بین نرفته..... خاطرات تلخی که هنوز هم ادامه دارند و نابود نشدنی................
.... تکرار تکرار تکرار.... همه چیز قرار است ازاول شروع شود... بدون هیچ هیجان و اتفاق ویژهای.... حتی بدون هوای ابری، انگار قرار نیست آفتاب گورش را گم کند.... دویدن از روزنامه به دانشگاه و از دانشگاه به روزنامه.... دیر رسیدن سرکلاس و اِفهم نشدن استاد از علت دیر رسیدن، خسته از توضیح دادن.... بیخیال شدن از شرکت درکلاس و پناه بردن به پشت حیاط دانشگاه جایی که هیچکس پیدایت نکند.... بعد از گذراندن واحد حیاط!!!!!!!!!!! بازگشت به روزنامه و مجبور به تحمل دوباره رفتارهای همکاران....... وز وزهای عمومردک بازی آنها تمامی ندارد.... غیبت در مورد اینکه چه کسی با چه کسی ارتباط دارد، معرفی آریشگاه به دیگران، پز دادن لباس مارک داری که تازه خریدهاند برای رو کم کردن یکدیگر، تلاش دختر همکار برای جلب نظر آقای همکار، عشق ترکاندن این همکار برای فرد آن طرف خط مسی.... نگاههای نفرت انگیز مرد روبهرویی ، تلاش بی نتیجه همه برای نفوذ به او........... و او ...............سرد ........ فکر.... فکر... فکر .... برای خروج ...........
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش/ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی/روز و شب تنهاست.....
.................................................
جماعت خوشحال...
باعث شرمندگیِ که کسانی تو رو نصحیت میکنن که به هیچ کدوم از کارهایی که ادعا میکنن عمل نمیکن.
باعث خجالتِ که وقتی از این جماعت سوالی میپرسی و وقتی نمیفهمند تا فردا مشغول سخنرانی میشوند. سخنرانی که هیچ ربطی به موضوع سوال شده ندارد و فقط با چرت و پرت گفتن آسمان به ریسمان میبافند و با انداختن بادی به قب قبه اظهار فضل و دانایی میکنند. این افراد بدون هیچ کمکی،در آخر هم یادآوری میکنند که اگه میخواهی زندگی عادی داشته باشی، به این سوالات زیاد فکر نکن و در بحر چیزی نرو!!!!!!! چون احتمالا دیوانه خواهی شد..... و حال آنکه من دیوانه شده ام........
(( این خطبا مانند ظروف رویینی هستند که به ضربهای مدت مدیدی صدا میکنند و تا هنگامی که دست به روی آن گذاشته نشود در ارتعاش میمانند...........))
.................................
گمشده
همیشه از خونه که میومدم بیرون به یک موتور بر میخوردم که درست دم در خونه پارک کرده بود. روز اول توجه نکردم و به سختی رد شدم... روز دوم یه نگاهی انداختم و بازم رد شدم..... روز سوم نیم نگاهی کردم و بازم رد شدم .... هفته اول، دوم و.... گذشت و رد شدم .... هفتههای بعدی تو دلم گفتم عجب آدم بی ملاحظهای به این فکر نکرده که یکی میخواد از اینجا رد بشه ..... بیشتر توجه کردم دیدم هر ساعتی که برم این موتور اونجا هست. شده جزیی از کوچه و گربههای کوچه خیلی دوست دارن روش اتراق کنن... به روز ، شب و ساعات خاصی ربط نداشت هر ساعتی میخواستی بری بیرون اون موتور اونجا بود ... تعجب آور بود فکر کردم شاید کارمندی چیزیه و صبح زود موتور میزاره اینجا و میره. با همین فکر خودمو راضی کردم.... اما دیروز فهمیدم که نه اون کارمندِ نه یه آدمِ بیملاحظه... آدمی که از 18 تیر به این طرف گم شده.... اگه زنده یا آزاد بود قطعا دنبال موتورش مییومد، اما نیومده..... این روزا آدمایی که خیلی وقته به خونه برنگشتن خیلی زیاده خیلی....
........................................
به درک....

مثل پاندای احمقی بودن
به خیال درخت چسبیدن
ترس ِ از فرق خواب و بیداری
مثل مرده به تخت چسبیدن
خسته در انتظار هیچ جواب
به سؤالات سخت چسبیدن
خستگی ِ لباس از تن ها
به تن ِ بند رخت چسبیدن!
■
راه رفتن میان آدم ها
گم شدن توی کوچه ی بن بست!
تکیه دادن به سینه ی دیوار!
بغض از دست دادن ِ «از دست»
از نخی پاره گم شدن در باد
شورش ِ چند بادبادک مست
شستن و پهن کردن یک عشق
بر طنابی که در تو پاره شده ست
■
لخت، باران عصر را رفتن
تا دویدن به وقت ِ دیدن ِ ایست!
بغلت رفتن از هزاران ترس
گریه کردن! که خانه ات ابری ست
پرش از ارتفاع یک کابوس
به صدایت:
«بخواب! چیزی نیست...»
خواندن یک ترانه ی غمگین
تک نوازی دختر ویولونیست...
■
خودکشی کبوتری غمگین
عاشق چند دانه بادکنک!
به «چرا»یی همیشگی مصلوب
از یقین ِ همیشگیت به شک!
خواب رفتن میان بوسه ی تو
طعم شیرین چند بسته نمک...
صبح بیدار می شود، بی تو!
بی صدا گریه می کند:
«به درک!»
■ خسته از عقل، خسته از بودن
روی سیگار، بار زد خود را
مثل یک خنده ی جنون آمیز
توی این شعر، جار زد خود را
راوی ات دست برد در قصّه
از کنارت کنار زد خود را
عشق، پاندای کوچک من بود
از درخت تو دار زد خود را...
...............................................
آوار....
داغونه داغون، پرت پرت..... تمام تلاشتو برای فراموش و پاک کردن روزهای نحس گذشته میکنی... به هر نخ، ریسمان پاره پوره ای که به دستت برسه چنگ میزنی. به یه جایی هم میرسی (هه هه هه)تقریبا روی غلتک افتادی(هه هه هه) اما یک دفعه نمیدونی از کجا سر کله چندین تیر غیب خورده پیدا میشه و اول از همه تمام معادلاتتو بهم میریزن و بعد هم چنان ضربه ای بهت میزنن که معلوم نیست بایدچند روز،ماه، سال و..... بگذره که اون ضربه التیام پیدا کنه....
تکیه دادم به خاطراتی که
شاد ِ آن چشمهای غمگین بود
مثل سیگار نصفه افتادم
در جهانی که پمپ بنزین بود
سوز یک «آه» بین مرگ و مرگ!
همه ی زندگی ِ من این بود....



